خلاص شدم...از یه بخش اجباری از زندگیم...دلم تنگه برای روزهای خوبی که با اون آدم داشتم...برنمیگردن انا تقصیر من یا اون مهم نیست...احساسات رکب خورده من که افسارشون پاره شده هجوم اوردن تو این قلب هشتصد ک
چجوری بتونم به آرزوهام برسم وقتی هیچکس حامی من نیست...چند عده آدم با بیشترین وصله ها ناجور به من که نمیذارن بکنم برم ازشون...دختریکه زندگی مجردی براش تو این جامعه یعنی تلخ درس مثه زهر! شایدم تلخ تر مث
میدونی بیشتر از هرچیزی دلم قوی بودن و استقلال میخواد...دلم میخواست توی خونه جمع و جوره نقلی خودم بود و همونجور که یه لیوان چای لب سوز دستم بودم و یه قند هم بین لبام ومنتظر تا وقتی کمی سرد بشه، با لباس
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنیحال ما خوب خراب است، تو به آن دست مزن!وباز یک اشتباه دیگه و موفقیت برای گذروندن اون اشتباه...بالاخره تونستم از اون مرد اشتباهی که تو زندگیم وجود داشت با کمک منطقم دست بکش
این روزا اخ این روزا...دارم شدیدا با افسردگیم مثابله میکنم با امید با شور و نشاط و انگیزه...حقیقتا تابستونو دارم میترکونم یک بار رفتم اردبیل و آستارا سمت شمالغرب کشور الآن اومدم تنکابن؛شهسوار مازندران
هنوز هم مخیله ام قادر به هضم این موضوع نیست که چرا زن ها عجیب و غریب الغربا ترینند در ذهن ناهمجنسانشانمحبت توجه احترام اعتماد وحمایت تمام آن چیزیست که یک زن طالبشه...در شکل ها و جنبه های غیرشبیه بهم..